
جان کلامرنگی بجز سیاهی توی گدار مون نیساین قصه بی شکسته مردن قرارمون نیساز پنجره گذشتیم تا با جهان یکی شیمبی واژه ها نوشتن آیینه دارمون نیسدریا شدیم و باران از باغ ها گذر کرد...بیگانه ها نگفتند بغض غرور و دردیمفصل تلاوت اشک با رقص مویه کردیمبیگانه ها ندیدند غرق سرور بودیمزیبا و عاشقانه رمز عبور بودیمخواندن بلد نبودند...آنها که در قرارند تنها بهانه دیدندپروانه ها نمردند آنها فقط پریدندتنها جرقه ای بود در مشت شب تلف شدخورشید هم غضب کرد اری دوباره شب شدتاریک تر قدر ترامید می درخشید گلدسته ها سرودند...
ادامه مطلب