خرید بک لینک
امروز رفتم خرید و طبق سفارش دخملچه از اونور دنیا به شکموی درونم اهمیت دادم... که طفلک مدت هاست طرد شده...

مانتو خریدم، یه مشکی، یه طوسی و سفید... هر کاری میکنم درای زندگی مو رو رنگا باز کنم نمی شه... یحتمل دراکولا شم... ومپایر گیاهخوار نوبره الان دخملچه میگه مگه داریم، مگه میشه...

کلن زیر صفرم اینقد که تو گرمای 30 درجه شبا یخ می کنم و گاهی بخاری روشن میکنم... تحمل نور زیادی و افتابم ندارم...

امروز دم کلاه فروشی فک می کردم که کله بشر منافذ زیادی داره که حکم انتن دارن و ارتباط شو با جهان برقرار می کنن... اونوقت اینهمه کلاه ماجراش چیه ای دونت نو... فقط امامه رعایت بهداشت سرو کرده...

اما... چقد امروز حوصله هیچی نداشتم... تند تند کارامو انجام دادم و فقط تو تمام گشت گذار خریدانه امروز یه اقا و خانم دفتر فروش طبیعت دوست تو ادمای دورم عجیب معلوم بودن...

خیلی حوصله هیچی ندارم و همه چی از فرط تکرار نخ نما شده و چندش اور... دقیقن اقای دنیا خودمونی شده و پیژامه شو تا زیر گردنش کشیده بالا اونقد که در مقابل خیلی صحنه ها ده دقیقه چشمامو می بندم... تا رفع بشن...

کاش یکی عمق فاجعه "من خستم" و درک می کرد اتش بس می داد!

+ نوشته شده در سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶ساعت 3:10 توسط یواشکی |

برچسب: نویسنده: طاها فراهانی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 18:12

صفحه بندی