خرید بک لینک


بچه که بودم ابروهای پرپشتی داشتم و عاشقشون بودم و از عروسی بدم میومد چون عروسا ابروهاشونو برمی داشتن...
با خودم عهد کرده بودم هرگز ازدواج نکنم فقط بابت معضل ابرو...
اما از 13 سالگی خواستگار داشتم بابت قد بلند و رفتار معقول ادم بزرگی همه فکر می کردن بیست و دو، سه سالمه، حتی مدیر مدرسه مون با این که شناسنامه ام جلوش بود
می گفت: دروغ میگی بزرگتری شناسنامه تو کوچک کردی...

زود ازدواج کردم قبل از دیپلم و روز برداشتن ابرو غم انگیز ترین روز زندگیم بود غافل از اینکه چقدر سختی پیش رومه و ابرو استارت خداحافظی با دلخوشی هاست...

گذشته لعنتی مثل فیلم سینمایی تا غافل می شم اکران می شه و زندگی نمی ذاره خستگی در کنم...
به قول معروف: هر دم از این باغ...

زندگی لطفن مرمرو دریاب احتیاج به زنگ تفریح داره و اطرافیان مهربون... بسه قداره کشی، این قلب مهربون و روح آرام از این فیلم تکراری درام خسته شده...
لطفن کانالو عوض کن شاید بشه بازم بخندیم...

آنادایز می، تنکس!

+ نوشته شده در  شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷ساعت 1:37  توسط یواشکی  | 

برچسب: نویسنده: طاها فراهانی تاريخ: سه شنبه 26 تير 1397 ساعت: 14:28

صفحه بندی