هیچ حسی به هیچ بشری ندالم انگار از بین یه عالمه مجسمه " بیلو ترتی" عبور می کنم...
بعد جالبیش اینه که تنهایی به من عادت کرده عجیب... اینقد که ارامش دونفره مونو به هر ارتباط
بشرناکی ترجیح میدم...
بسه دیگه تا حالا چه گلی به سرم زدن والا... حالا تحت هر عنوانی... خانواده... دوست... عشقولانه هم که نداشتم 
اینقد دلخوشی ,امو خط خطی کردن که یه خودکار قرمز برداشت و خط کشید رو هرچی...
عاشق لبازم ارایش بود نه برای خودنمایی واسه رنگی رنگی بودنش... عاشق ماگیت بود... بچگی هم یواشکی می رفت سر تنها ماتیک نارنجی مامانش و کلی کیف می کرد...
عاشق صدای جوجو و عطر سیب زمینی سرخ کرده و اتوبان گردی نبصه شبی تو بارون...
عاشق قیافه متفکر استاد و حلقه های دود سیگارش و ژست خفنش وقت سیگار کشیدن...
عاشق رقص سبز و نقره ای باد تو سرشاخه های سپیدار...
عاشق عشق... عاشق تمام بهانه های فینگیلی که ادمو عاشق تر می کرد...
از رنگ ابی ابنبات چوبی ترش رو زبونش تا نشستن کله کوه و تماشای طلوع تو قهقه کبک ها...
خیلی اذیتش کردن... که چی شو نفهمید... ولی عاشق تر شد... دور بود دورتر شد... اینقد که گاهی
دست خودشم به خودش نمی رسه...
فینگیلی بود... فینگیلی تر شد... حالا هی تاریخ بزنه تو سر خودش...
بسه دیگه تموم کنین این به قول روح فرانسوی: منفی بازیا رو دنیا یحتمل یه چیزای خوبی هم تو چنته اش داره...
برچسب:
نویسنده: طاها فراهانی