من اینجا بچه زن بابام
خودت مراقب چیز هایی که
بهم دادی باش!
هیچ کس نمی دونه بابتشون
از یه دریای طوفانی گذشتم
دست خالی با مرکبی آزرده
از جهل روزگار...
و بناحق چه ظلمی در مقابل
عشق، مهر و آرامشم دریافت
کردم و می کنم...
گناه من نیست که پر
عشق و بازتاب مهر توام
بیا دنبالم منو ببر جایی که
باید باشم
جایی که آدم ها از سعادت
سلامت و زیبایی هم خوش
حال می شن، جایی که وظیفه
عشقه ومعرفت!
جایی که می دونن این یه
وجب خاک برای طمع نیست
برای صلح و زندگی بهتره
هیچ کس نمی دونه ما تو ذهن
خودمون و ذهنیت های دیگران
اسیریم
طمع، حسد،کینه و...
صفات ناقص و بیماری هایی
رو میسازه که همه در چهار چوب
ضرورت های فرضی انسانی
آفریده میشن...
هیچ چیز واقعیت نداره
جز تو، من و جانی که جز خیر
و برکت نیست
دست های معجزه گرتو
باز هم روی شونه های زخمی
نحیف و آزده ام بذار تا با
تکیه به تو باز هم بر فراز تمام
تیرگی ها به نور برسم...
برچسب:
نویسنده: طاها فراهانی