
رنگی بجز سیاهی توی گدار مون نیس
این قصه بی شکسته مردن قرارمون نیس
از پنجره گذشتیم تا با جهان یکی شیم
بی واژه ها نوشتن آیینه دارمون نیس
دریا شدیم و باران از باغ ها گذر کرد...
بیگانه ها نگفتند بغض غرور و دردیم
فصل تلاوت اشک با رقص مویه کردیم
بیگانه ها ندیدند غرق سرور بودیم
زیبا و عاشقانه رمز عبور بودیم
خواندن بلد نبودند...
آنها که در قرارند تنها بهانه دیدند
پروانه ها نمردند آنها فقط پریدند
تنها جرقه ای بود در مشت شب تلف شد
خورشید هم غضب کرد اری دوباره شب شد
تاریک تر قدر تر
امید می درخشید گلدسته ها سرودند
آن ها محافظان تقریر نور بودند
آن ها پرندگان صلح و صفای یارند
راهی بجز عبور از قانون شب ندارند
نکشید اعدام نکنید فرزندان ایران آینده ما هستن
برچسب:
نویسنده: طاها فراهانی