
از در که میاد سینم می سوزه، سرم سنگین میشه... زانوم ذق ذق می کنه، تو پهلوم باد میپیچه و از چشام بی خودی اب راه می افته... همه اینا رو با غصه میگه... تلخ می خنده... طعم زهر ماری لبخندش بزور لبامو من باب همدردی کش میده و تلخ تر لبخند می زنم...میگم برو... وقتی اینقد... بازم می خنده خیلی تلخ تر اینقد که دنیا یه صفحه شطرنج می شه با مهره های سیاه و خاکستری و من تو اچمز گیر می افتم... سنگینی سایه حضور ...
ادامه مطلب