بازم می خنده خیلی تلخ تر اینقد که دنیا یه صفحه شطرنج می شه با مهره های سیاه و خاکستری و من تو اچمز گیر می افتم...
سنگینی سایه حضور بعضیا زندگیو له می کنه... طفلک زندگی... طفلک دل کوچولوی ادمای مهربون که ...
می فهمم چی می گه... یاد "ایزما" می افتم که وقتی میومد هوای خونه ابری می شد سیاه و دلگیر و طوفان تحمیلی تمام دلخوشیا رو زیر رو رو می کرد... و من تا اخر شب شبیه میت می شدم زرد و خاکستری با چشای گود رفته و دستای استخونی و پوست زبر و از اون زن مو فندقی و سرخ و سفید شاد هیچ اثری نبود...
چه می کنیم با هم...
میگه: نمیدونی چه کثافت کاریایی می کنن منم قاطی کاراشون کردن نا خواسته... چشام پر اشک میشه انگار من من روبروی من ایستاده از بس همه چی اشناس...
چندشم میشه... از خیلی چیزا که چراشو نمی خوام بدونم که مبادا رنگ ابی همین یه ذره دلخوشکنای الکی هم از تو نگاهم بره...