اما یه بار یکی از دوست نما های نازنین در باب قضاوت ما فرمودند خوشی زده زیر دلش...
و یک باره تمام خوشی های ده سال تنهایی شبیه فیلم سینمایی اکران شد... نمی دونم ادما می میرن اگه بر اساس ظاهر همو قضاوت نکنن؟!
تو سخت ترین شرایط مهربانی و لبخندمو حفظ کردم و سعی کردم خوبی ها رو با دیگران سهیم بشم و معنی این رفتار این نبود که ده تا غلام حلقه به گوش بادم می زنن.
زندگی برای زن تنهایی با شرایط و مشکلات من اصلن اسون نبود و امیدوارم هیچ زنی هرگز چنین روز هایی در زندگیش نداشته باشه. اینو برای شما غیر دوست قضاوتگر می نویسم که راحت دهنتو باز نکنی و بر اساس ظاهر دیگران حکم ندی.
تو این سال ها شب های زیادی تو خیابون خوابیدم، تو ایستگاه اتوبوس یا پارک. چیز هایی دیدم که دیدنش برای یک زن بسیار نامناسب و غم انگیزه. چند بار دزدیدنم، یه زن تنها متاسفانه به جای حمایت ازار می بینه. نترسیدم قوی تر از یک مرد زندگی کردم. جوری که اقایون می گفتن تو شرایطی رو گذروندی که مردها جرات ندارن بهش نزدیک بشن.
خونه من یک چهار دیواریه با یک تخت و یک میز کامپیوتر و یک لوسر قدیمی متعلق به پدرم.
اولین زمستان این خونه بدون هیچ وسیله گرمایشی بود. به دلیل مشکلات مالی تحمیلی.
به خاطر مسایل مالی گاهی یک هفته غذا نمی خوردم و وقتی ملت سوال می کردن می گفتم روزه پاکسازی گرفتم.
بیماریها... در بی کسی تمام اومدن و رفتن و کسی نبود که حتی یه لیوان اب دستم بده.
این چرخه معیوب هنوز هم ادامه داره...
شش ماه پا درد داشتم که برای بهبودش پیاده روی جدی کردم 12 شب از خونه پیاده راه می افتادم تا هفت صبح به کوه می رسیدم طلوع افتابو می دیدم و برمی گشتم و نتیجه اش عکس هایی بود که باعث شد امثال شما فکر کنن...
اگر شما هم علاقمندی به من ملحق شو خوشی بزنه زیر دلت عزیزم.
برچسب:
نویسنده: طاها فراهانی