هوا سرد شده و دوروزه که بارون می باره، عاشق بارونم...
موسیقی زندگی که با سرانگشتان لطیف حیات نواخته می شه...
درها باز شدن و وقتی باز می شن دیگه برگشتی وجود نداره،
مجبوری بری و پشت سر تو نگاه نکنی...
گذشته مشتاق توست و تو در واقع پیوندی با اون نداری.
غم ها، ترس ها و ناتوانی ها مشتاق تو هستن
و شبیه انگل از تو تغذیه می کنن
تو در واقع آزادی، امروز بعد از ده سال این شعرو با تمام وجود درک می کنم:
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت "مولوی"
اشو تو یکی از کتاباش نوشته بود من شاگردانم را بازی می دهم...
و جالبه ادم شبیه کودک بازی می کنه بازی می کنه و خسته می شه و تمام اسبابِ
بازی ها رو دور می ریزه و کم کم تو این بازی ها قابلیت ها و خود واقعی شو پیدا میکنه
و به بند کشیدنش سخت می شه چون دیگه قلابی نیست که بشه طناب ها رو به سرش گره زد... آزادی یعنی این، یعنی رهایی از تمام بندهای خود فرما!
از تنهایی می گه و من خنده ام می گیره تو جهانی که ایینه من هاست هیچکس تنها نیست که مجموعی از تن هاست.
خیلی جدی میگه: تو معلمی و من فکر می کنم در کدام علم در این کره محدود و زمان اندک
به کمال می رسیم که ادعای معلمی کنیم... همیشه چیز تازه ای برای یادگیری هست.
چقدر همه چیز ساده است در عین پیچیدگی. عاشقتم رسمن همچنان!
برچسب:
نویسنده: طاها فراهانی