خرید بک لینک

بچه که بودم مامان همش قصه اکوان دیو می گفت و ملک محمد... که اونم قصه اش پره دیو بود و داستان دختر شاه پریون و چهل دختر و الی اخر...
یه بار ازش پرسیدم دیوا چه شکلی بودن... اونم یه ادم قوی جثه خال خال شاخدار با زبون دراز و چشای گرد دایره ای برام کشید که به جای ترسناک بودن خنده دار بود...
هیچکدوم از دیوای زندگیم این شکلی نبودن... همه شون ظاهرشون پیشی ملوسه بود باطنشون اژدهای هفت سر...
اینقد پیشی ملوسه که... ولش کن گفتن نداره...
دلم یه معجزه می خواد که همه رد پا های سوسکانه زندگیمو بشوره و ببره، انگار که اصلن همچین روزایی نبوده.

مردم خیلی مهربونن و خیلی دلسوز ولی من اینقدر خسته ام که حوصله هیچ حرکتی ندارم...
بچه تر شدم اینقد کوچولو که حتی بلد نیستم بازی کنم...
انگار تا خرخره تو یه کلاه گیر افتادم که تمام سیم های ارتباطی مو با جهان خارج قطع کرده و فقط یه شعبده باز می تونه این پرنده کوچولو رو از تو این کلاه مخوف و تیره نجات بده...

گفت: نا امید نشو... گفتم از من امیدوار تر تو دنیا نیس... زیاد دقیقه نود تو زندگیم داشتم... اینبارم به موقع می رسه... این دخمل کوچولو زیاد تو باتلاق افتاده و بیرون اومده... تر و تمیز نه گل و شلی...

اخرین باری که از شهرم زدم بیرون خیلی غم انگیز بود خیابونا انگار غبار غم گرفته بودن... شهر یه جور عجیبی کوچک شده بود اینقد که صاف رفتم ترمینال بر خلاف همیشه بی هیچ گشت و گذاری... فکر نمی کردم یه روز بیاد که اینقدر خاطره تیره از تک تک کوچه های شهرم داشته باشم که بخوام ازش فرار کنم...

کاش یه همسفر بلد راه برسه و منو دور تمام ایران بگردونه... باید یه مدت از در و دیوار دور باشم... از زندگی پر هیاهوی گیر افتاده تو رگای دایره ای شهر...

+ نوشته شده در جمعه ۲ تیر ۱۳۹۶ساعت 4:19 توسط یواشکی |

برچسب: نویسنده: طاها فراهانی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 18:12

صفحه بندی