* میگم: تکراریه... میگه: اشکال نداره مگه دفه قبل چیزی شد... 

نمی فهمه هر لحظه که میره عمره و ادمو اگه راحت بذارن بر اساس فطرتش زندگی کنه همه چی درسته...
انقد خودمو زدم به دور از جنابتون خریت... همه هی فک می کنن بیقم برام کلاس علفانی می ذارن...
اونم با جملات هزار بار جویده شده کتابا... به خودشون زحمت تفکر و جمله سازیم نمی دن...
* دلم نمی خواد فک کنم دنیا یه کامپیوتره که هیچ مصلحت اندیشی نداره و بر اساس "کامند ها" رفتار می کنه اونم با ورژن قدیمی "داس"...
* بسه بسه بسه... من حوصله ندارم دیگه... حتی دوس ندارم با ادما بحرفم اینقد تکرارین... کائنات مهربانم می فهمه وسط تمدن شهری یه جوجه تیغی خوکشل می فرسته که من خوشحال و خندون یه ربعی قربون صدقه اش برم...
* هی می گن ازدباج کن... من اقاتر از خودم ندیدیم... زندگیم شده عین سریال 24... والا...
* گفتی کن... فیکون... جهاد سازندگی رو خبر کن که این ویرانه باید دوباره اسمانخراش بشه...
نذار تو هم بری تو لیست... پریشانم کردند... سامانم بده...
برچسب:
نویسنده: طاها فراهانی